|
ادبی - فرهنگی - هنری
|

من سه فاطمه دارم . فاطمه ی اولی دنيا را در خودش خلاصه کرده است ! و هی به خود
می پيچد که من فاطمه ام فاطمه .
فاطمه ی دومی تنها تراز فاطمه ی اولی است و خو دش را در جهان خلاصه می کند .
و اما فاطمه ی سومی ، فاطمه ی من است که هرگز نزيست که بدانم در کداميک از اين دو
می توانم خلاصه اش کنم .
دو روز به سال جدید مونده بود که برای زلیخا ، برادرش دو تا ماهی کوچولو توی یک تنگ کوچک و مقداری پول ، عیدی آورد. یکی از ماهیها سر تا پا قرمز بود و دیگری هم را خدا سرش و دمش قرمز کرده بود.
- میگن ما زن و شو هر هستیم !
- کی می گه ؟
- همون هایی که ما دوتا را گرفتند و انداختند توی این تنگ . اصلا" نمی فهمند که توی این تنگ جای یک نفرمون هم نیست . چه برسد به ما دو نفر ؛ حالا ما هر چه داد بزنیم مگه تو گوش اینها می ره .
- می بینی چقدر جامون کوچیکِ . حتی نمی تونیم با خیال راحت نفس بکشیم و تو هی زل بزن توی چشمای من باشه . لعنتی . نکنه اون چشمات رو ببندی و جای دیگر را نگاه کنی!
- من فقط دارم نگاه می کنم که حرفهات چطوری توی آب حل می شن و از بین نمی رن . همین !
1
در چندمين ايستگاه از اتوبوس پياده شدم و از ايستگاه تا محل كاررعنا را پياده به راه افتادم. هميشه همينطوري بود وقتي كه باران مي آمد زودتر از ايستگاه هميشگي پياده مي شدم .
باران داشت نم نم م يباريد ! شايد ديشب كسي توي اتاقش و از زير پتوي نرمش هنگامي كه پنجره را باتمام ستاره هايش شمرده و هنوز خوابش نبرده بود ، آرزو كرده اي كاش باران ببارد و آدمهايي كه چتر ندارند خيس شوند !
خيابان ولي عصر را همچنان داشتيم به سمت بالا مي آمديم .
§ ديشب دير وقت خوابيدم ، توي چند روز گذشته سرم شلوغ بود؛خانه تكاني داشتيم .
- خانه تكاني !
§ آره ، مي گن بهار داره مي آد . بايد خودمون آماده كنيم .
- براي چي ؟
§ چي براي چي؟
- كه بهار بايد خودمون آماده كنيم
§ خب ، بهار ديگه يعني عيد نوروز ! سال نو ! خلاصه هر چيز نو !
- حتي آدم هاي نو!
§ شايد .
- اما از من كذشته كه بخوام نو باشم .
§ براي چي از تو گذشته؟
- چون همه كودكي هايم را ...
§ كي ؟من !
- آره تو.
§ شوخي مي كني .
- نه جدي مي گم .
سكوت چند لحظه بين ما چرخيد و قل خورد افتاد توي جيب رعنا و رعنا شروع كرد با جيبش ور رفتن . انگار دنبال چيزي بود يا جوابي براي اين همه سال كه بايد بزرگ مي شد .
§ باران تند تر شده بيا زير چتر خيس مي شي .
- عيبي نداره .
§ چي چي رو عيبي نداره سرما مي خوري ، لااقل به فكر يو حناي و ناتا باش اگه به فكر من نيستي .
- به فكر تو !؟
§ آره من ، مگه من چمه ، چيم از رعنا كمتر ؟
- هيچي .
§ پس چي ؟
- فقط از رعنا بزرگتري و خوب مي فهمي .
§ چي رو مي فهمم ؟
- كه ديگه " من" نيست ! داره خيس مي شه ! آب مي شه .
رعنا دوباره شروع كرد به گشتن جيب هايش ...
زمستان 83
-
خدایا آنی ما را به خود وا دار تا جهانی که در آن نبودن حضور تو را درک کنیم !!! شاید بتوانیم از گذر این لحظه جانی یا نفسی تازه بگیریم و ...
اگر جمله اي ، تاريخچه اي يا واژه اي را با لذت مي خوانيم از آنروست كه با لذت نوشته شد ه اند حال ميزان رنج هاي نويسنده هر قدر بوده باشد مهم نيست.
حرف به حرف كه مي ايم
مي گويي
هيس !
در همسايگي مردي سكته مي كند
حرف كه به سكته مي رسد
مرد سالها همسايه بود
خدايش ...
چه نزديك بود !
اين روزها ديگر مرد
ديگر همسايه
گفتم كه :
هيس!